![]() |
![]() |
|
| ما زنده به آنيم که آرام نگيريم~~~~~~ موجيم که آسودگي ما عدم ماست |
|
هوالحیّ در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند. «هر مانعى، فرصتى است.» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 16:49 توسط فاطمه اسکندری |
|
|
. در پهنهً آسمان تاریک٬ صحنه هایی از زندگیم در جلوی چشمانم ظاهرشد. برای هر کدام از این صحنه ها٬ بر شن های ساحل دریا دو رّد پا نمایان میشد که یکی از آنها رّد پای من و دیگری رّد پای خداوند بود. زمانیکه آخرین صحنه زندگی در جلوی چشمانم بسته شد به پشت سر٬ به رّد پاهای روی ساحل نگریستم .... تنها یک رّد پا بر ساحل نمایان بود فهمیدم که این رّد پا متعلق به غمناک ترین وسخت ترین زمانهای زندگی من بود و این مسئله مرا ناراحت کرد و از خداوند دربارهً این معما پرسیدم : " خداوندا زمانیکه تصمیم گرفتم ترا پیروی کنم تو به من گفتی که در تمام مسیر با من قدم زده سخن خواهی گفت. اما متوجه شده ام که در خلال دشوارترین زمانهای زندگیم تنها یک رّد پا باقی مانده بود. نمیدانم چرا زمانیکه بیشتر از همیشه به تو نیازمند و محتاج بودم تو مرا ترک کردی!" او زمزمه کرد : " فرزند ارزشمندم من ترا دوست میدارم و هرگز ترا ترک نخواهم کرد. هرگز در زمان آزمایشها و سختیها ترا ترک نمیکنم. وقتی تو تنها یک رّد پا دیدی آن زمانی است که من ترا بر دوش خود حمل کرده ام . " |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:12 توسط ب.حجارها |
|
|
پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.پسرک ماسه ها را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال باز میگشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.
اشک پسرک از سر نا امیدی جاری شد. در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید: " چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کار نمی بری؟" پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:" اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم."پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد." نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی!" پدر خم شد، سنگ را برداشت و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد برداشت شخصی : بعضی اوقات فکر میکنیم اگه نمام توان خودمونو بکار ببریم مشکل حل میشه اما واقعا اون تمام توان ماست ما بعنوان کسانیکه داریم ( لااقل سعی میکنیم) کارآفرین میشم باید یادبگیریم که فقط زور زدن و ... کارمونو پیش نمیبره بلکه گاهی لازمه ارتباط مفیدی داشته باشیم ، گاهی لازمه مهره درست رو برداریم ؛ گاهی لازمه از آدمه مناسبی کمک بگیریم ؛ گاهی لازمه کار رو بسپاریم دست آدمه کاردان !!! و... حتی گاهی لازمه فقط به خدا توکل کنیم... سبز و پایدار بمانید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 19:22 توسط سعید نيري |
|
|
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند. سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتي!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:41 توسط ب.حجارها |
|
|
دانشمندي یک آزمایش جالب انجام داد... او یک اکواریم شیشه ای ساخت و ان را با یک دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.
داخل یک قسمت یک ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگر یک ماهی کوچکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگتر بود. ماهی کوچکتر تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به او غذای دیگری نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچکتر بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به دیوار نامرئی می خورد. همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا می کرد.بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به طرف ديگر اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کار غیر ممکنی است. پس از چندي، دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد. اما ماهی بزرگ هرگز به سمت ماهی کوچک حمله نکرد. او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت. میدانید چرا؟ ان دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ توي ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود. یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود. ان دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی. ما هم اگ خوب در اعتقادات خودمان جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیات قبلي ماست و خیلی از آنها هم وجود ندارند و فقط توي ذهن خود ما هستند. با کمي انديشه، ديوارهاي ذهني و محدوديتهاي خود را پيدا نموده و از ميان برداريد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 20:29 توسط سعید نيري |
|
|
هو الحیّ
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند:
«این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید.
مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 14:23 توسط فاطمه اسکندری |
|
|
" برپایی نمایشگاه فناوری کارآفرینان: " نمایشگاه فناوران کارآفرین از تاریخ 13 تا 17 بهمن در دانشگاه صنعتی امیر کبیر برپا می شود از اهداف این نمایشگاه میتوان به ایجاد شبکه ای کارا میان نهاد های موثر در عرصه ی کارآفرینی برای هم افزایی، تسهیم تجربیات ودانش میان آنها، فراهم آوردن زمینه مناسب برای شکل گیری ارتباط موثر میان کارآفرینان، ایده پردازان، دانشجویان و ایجاد انگیزه درمسیر کارآفرینی اشاره کرد. میتونید تشریف ببرید و استفاده کنید!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 22:40 توسط ب.حجارها |
|
|
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره با او مصاحبه کرد و تميز کردن زمين را - به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..» مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!» رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.» مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه اش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ..... پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکا شد. شروع کرد تا براي آينده خانواده اش برنامه ريزي کنه، و تصميم گرفت بيمه عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.» نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين.. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: «آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت! »
شايد اين داستان براي بسياري از شما تکراري باشد ولي آيا تا کنون فکر کرده ايد که چقدر از اهداف و آرزوهايمان گذشته ايم تنها بدليل اينکه زيرساختها و پيش نيازهاي لازم را در خود نديده ايم؟ اگر بخواهيم به نداشته ها و نقاط ضعف خود بيانديشيم بايستي هميشه درجا بزنيم. يکي از خصوصيات افراد موفق عملگرا بودن است. آنها با علم به نقاط ضعف و تهديدها، شروع مي نمايند و منتظر ايده آلها نمي مانند. شما چگونه فکر مي کنيد؟http://www.docfa.ir/management |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:0 توسط سعید نيري |
|
|
حدیث قدسی: کسی که مطابق رضای من عمل کند سه خصلت ارزانیش دارم، با شکری اجینش میکنم که آمیخته با جهل نشود، ذکری که با فراموشی در نیامیزد و عشقی که دوستی دیگران را بر دوستی من مقدم ندارد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 19:37 توسط ب.حجارها |
|
|
خلاقیت: توانایی خلق ایده های جدید طبق تعریف دایرة المعارف علوم اجتماعی: برخی آنرا توانایی هستی بخشیدن به پدیده ای جدید تعریف نموده اند و عده ای دیگر آنرا نه به عنوان توانایی بلکه به عنوان فرایند روانشناختی یا فرایند هایی که از طریق آنها محصولات جدید و ارزشمند خلق می شوند، تعریف کرده اند. نوآوری: ارایه محصول ، فرایند، خدمات جدید به بازار می باشد و خلاقیت نیروی است که در پس نواوری نهفته است. تعریف های زیادی در مورد خلاقیت توسط افراد مختلف شده است. سوالی که در اینجا پیش می یاد اینه: منشا خلاقیت چیه؟ آیا خلاقیت و نوآوری به نوع موقعیت جغرافیایی و نژاد بستگی داره؟ یا اکتسابیه؟ و یا ترکیبی از آنها؟ و آیا نوع فرهنگ ها ،آموزش ها و سیاست های حکومتی در ایجاد خلاقیت تاثیر دارد؟ اثر کدام بیشتره؟ آیا خلاقیت در ذات همه وجود دارد یعنی باید خلاقیت را به عنوان یک استعداد بالقوه در نظر بگیریم که برای شکوفایی آن باید شرایط لازم ایجاد شود؟؟؟ (یا فرد را تو آن شرایط قرار داد) تمدن های قدیمی هر کدام برای خودشون خلاقیت ها ونوآوری های خاصی داشتند که با گذشت زمان هنوز در نوع خودشون یگانه هستند ولی با گذشت قرن ها و تحولات و پیشرفت های علمی هنوز برای ما به صورت یه رمز هست که چگونه ساخته شده اند. برای مثال تخت جمشید را در نظر بگیریم به نظر شما تخت جمشید حاصل چیست؟ توانایی ، خلاقیت ، و قابلیت سازندگان آن با وجود اینکه قسمت بزرگی از این هنر تاریخی از بین رفته ولی وقتی وارد آنجا می شیم هیبت و عظمت آن تمام وجود ما را در بر می گیره. یک احساس خاص و خوب پس حالا با توجه به پیشرفت های علمی اینجور به نظر می رسه که باید میزان توانمندی های ما در نوآوری و خلاقیت بیشتر شده باشه؟ آیا واقعا اینجور شده؟؟ آیا این مشکل فقط در ایران وجود داره یا در کشور های دیگه مشاهده می شه؟ من نمی گم در حال حاضر هیج خلاقیتی وجود نداره ولی مساله اینه با گذشت زمان مغز انسان کامل تر می شود پس در مقایسه با گذشته و گذشتگانمون باید خلاق تر شده باشیم. تاثیر تکنولوژی در خلاقیت چیست؟ آیا اثری دارد؟ استفاده ی زیاد از تکنولوژی و وابستگی شدید به آن که باعث تنبلی ما شده ما را به شدت به خودش وابسته کرده و دیگه ما زیاد به ذهنمون فشار نمی آودیم و ازش کار نمی کشیم. تمام شماره تلفن ها داخل گوشیمون ذخیره شده. خود شما چندتا شماره تو ذهنتون هست؟ هر چی بیشتر از ذهنون کار بکشیم (بر خلاف ماشین آلات استهلاک نمی شه) و برعکس عملکرد ذهن بهتر می شه تکنولوژی هم جنبه های مثبت دارد و هم منفی ، چرا باید اجاره بدیم تکنولوژی به ما غلبه بکنه؟؟؟ حالا چرا ما ایرانی ها این توانایی را در گذشته داشتیم که خلاقیت کنیم ولی در حال حاضر چه چیزی باعث شده که فقط و فقط کپی برداری کنیم؟؟؟( البته به هوش و زکاوت ایرانی ها نباید شک کرد) شاید دلیلش اینه که هویتمون را از دست دادیم یعنی به توانایی هامون ایمان نداریم و دیگه به این چیزا فکر نمی کنیم. به نظر شما ما مدیریت و مدیر نمونه نداریم؟ چرا کورش هخامنشی اداره کشور با وسعت بسیار زیاد و منشور معروف کورش و سیاست های داخلی و خارجی مناسب و.... پس سابقه ی مدیریت را داشتیم پس چرا همه ی تزها و نظریه ها وکتاب های مدیریتی توسط خارجی ها بوده است؟ چه چیزی باعث شده ما الان نتونیم از این کارا بکنیم؟؟؟ به اثبات رسیده که خلاقیت قابل آموزش است پس آیا در زمان های گذشته این خلاقیت آموزش داده می شده یا نوع فرهنگ و محیط آن زمان این خلاقیت را ایجاد کرده؟؟ و یا این در ذات آنها بوده و شکوفا کردند پس چرا الان نمی تونیم از خلاقیت بهره بگیریم؟ در مورد خرید و فروش علم چیزی شنیدین؟؟ ( شاید در لحظه اول استفاده از تکنولوژی به ذهنتون برسه) ولی این طور نیست ،این بدین معنی است که در کشور ایران مکانی وجود داره که شما می تونید پایان نامه خرید و فروش کنید . تاثیر سیاست ها ی دولتی چقدر و چگونه است؟؟ قطعا تاثیر داره ، نوع سیاست ها و نگرش ها و برنامه ریزی ها ی دولت می تواند باعث رشد و توسعه ی ذهن و خلاقیت ما یا مرگ آن شود. سیاست های کشور های دیگه چطور؟؟؟ هر حکومت برای پیشرفت و حضور موفق تر در جامعه ی جهانی تلاش می کنه و این تلاش ها اگر با برنامه ریزی های صحیح باشه قطعا نتیجه مثبت خواهد داد ولی اگر یک کشور دیگه به جامعی جهانی و محیط خارجی توجهی نداشته باشه ناخودآگاه سیاست های کشور اول باعث نزول کشور خواب رفته نمی شود؟
حالا ما به عنوان کارآفرین که خلاقیت از ویژگی های اساسیش هست باید چیکار کنیم تا آن بخش از خلاقیت را که ذاتی است کشف کنیم؟ اصلا این بخش ذاتی به کشف نیاز داره یا خود به خود در موقعیت تو ذهن جرقه می زنه و ایجاد می شه؟/ و اون بخشی که از فرهنگ ها و سیاست های دولتی تاثیر می گیره ،می تونیم به عنوان کارآفرین در موردش کاری بکنیم؟( اگر تاثیر منفی داره اثر آنرا کم رنگ تر کنیم؟) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 18:33 توسط مریم عرب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مدیریت کسب و کارهای کوچک !!!
کسب و کارهای کوچک : کارهای با جمعیتی در حدود 500 نفر.... پس همچین هم کوچک نیست.... مدیریت کارهای زود بازده .... مدیریتی شاید متفاوت که اولین شرط موفقیت در اون خلاقیت فرده کارآفرینه. |
| پیوندهای روزانه |
|
رخ انديشه آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
اخبار کارآفرینی کسب و کار مطالب جالب کارآفرینان برنامه ها |
|
RSS
|