![]() |
![]() |
|
| ما زنده به آنيم که آرام نگيريم~~~~~~ موجيم که آسودگي ما عدم ماست |
|
حرمت اعتبارخود را هرگز درمیدان مسابقه خویش بادیگران مشکن که تو، یگانه ای وموجودی بی نظیر و بی تشابه.
و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن زیرا تنها تو می دانی که "بهترین " در زندگانیت چگونه معنا می شود. از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر، برآنها چنگ درانداز آنچنانکه بر زندگی خویش، که بی حضور آنان زندگی مفهوم خود را از دست میدهد. با دم زدن در هوای گذشته ونگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود، هرروز را همان روز زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای. هرگز امید ازکف مده...همه چیز درآن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستدو هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله است. عشق چنان است که هرچه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود و هرگاه آن را تنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود، پروازش ده تا که پایدار بماند. رویاهایت را فرو مگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید زندگی را آهنگی نباشد.از رویاهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سر آغاز خویش که حتی سر منزل مقصود را گم کنی. زندگی مسابقه نیست، زندگی یک سفر است و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست. لحظاتتون به کام و خاطراتتون سبز... . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:40 توسط زهرا موسی وند |
|
|
ملانصرالدین هرروز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، حماقتِ او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادندکه یکی شان طلا بود ودیگری نقره.اما ملانصرالدین همیشه سکه ی نقره را انتخاب می کرد. این داستان درتمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی از زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه ی نقره را انتخاب می کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملانصرالدین را آنطور دست می انداختند، ناراحت شد. در گوشه ی میدان به سراغش رفت و گفت:هروقت دوسکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار.اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و دیگر دستت نمی اندازند.ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه ی طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام. در این داستان می بینیم ملانصرالدین با بهره گیری از استراتژی بازاریابی و قیمت کمتر، کسب وکار "گدایی" خود را رونق می بخشد. او از یک طرف هزینه ی کمتری را به مردم تحمیل می کند و از طرف دیگر مردم را تشویق می کند که به او پول بدهند. گرفته شده از "راهکار مدیریت" |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:50 توسط زهرا موسی وند |
|
|
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه وتابلویی را درکنارش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: "من کور هستم لطفا کمک کنید." روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز ، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد کلاه مرد کور پر از سکه واسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت. از او پرسید که بر روی تابلو چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: "چیز خاص ومهمی نبود، من فقط نوشته ی شما را به شکل دیگری نوشتم" و لبخندی زد وبه راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلو خوانده می شد : "امروز بهار است ولی من نمی توانم آنرا ببینم."
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید. خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هرتغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید. گرفته شده از " راهکار مدیریت" موفق باشید ،خداوند یار ویاورتان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 21:25 توسط زهرا موسی وند |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مدیریت کسب و کارهای کوچک !!!
کسب و کارهای کوچک : کارهای با جمعیتی در حدود 500 نفر.... پس همچین هم کوچک نیست.... مدیریت کارهای زود بازده .... مدیریتی شاید متفاوت که اولین شرط موفقیت در اون خلاقیت فرده کارآفرینه. |
| پیوندهای روزانه |
|
رخ انديشه آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
اخبار کارآفرینی کسب و کار مطالب جالب کارآفرینان برنامه ها |
|
RSS
|