...رد پای خدا...

.
.
شبی خواب دیدم که با خداوند درکنار ساحل دریا قدم می زدم.

در پهنهً آسمان تاریک٬ صحنه هایی از زندگیم در جلوی چشمانم ظاهرشد.

برای هر کدام از این صحنه ها٬ بر شن های ساحل دریا دو رّد پا نمایان میشد که یکی از آنها رّد پای من و دیگری رّد پای خداوند بود. زمانیکه آخرین صحنه زندگی در جلوی چشمانم بسته شد به پشت سر٬ به رّد پاهای روی ساحل نگریستم ....

تنها یک رّد پا بر ساحل نمایان بود فهمیدم که این رّد پا متعلق به غمناک ترین وسخت ترین زمانهای زندگی من بود و این مسئله مرا ناراحت کرد و از خداوند دربارهً این معما پرسیدم :  " خداوندا زمانیکه تصمیم گرفتم ترا پیروی کنم تو به من گفتی که در تمام مسیر با من قدم زده سخن خواهی گفت. اما متوجه شده ام که در خلال دشوارترین زمانهای زندگیم تنها یک رّد پا باقی مانده بود. نمیدانم چرا زمانیکه بیشتر از همیشه به تو نیازمند و محتاج بودم تو مرا ترک کردی!"

او زمزمه کرد :  " فرزند ارزشمندم من ترا دوست میدارم و هرگز ترا ترک نخواهم کرد. هرگز در زمان آزمایشها و سختیها ترا ترک نمیکنم. وقتی تو تنها یک رّد پا دیدی آن زمانی است که من ترا بر دوش خود حمل کرده ام .  
.
.
.
.
سلامت باشید دوستان!!!

 

تمام توان

پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.پسرک ماسه ها را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال باز میگشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.

اشک پسرک از سر نا امیدی جاری شد. در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید: " چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کار نمی بری؟"

پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:" اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم."

پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد." نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی!"

پدر خم شد، سنگ را برداشت و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد

برداشت شخصی :

بعضی اوقات فکر میکنیم اگه نمام توان خودمونو بکار ببریم مشکل حل میشه اما واقعا اون تمام توان ماست

ما بعنوان کسانیکه داریم ( لااقل سعی میکنیم) کارآفرین میشم باید یادبگیریم که فقط زور زدن و ... کارمونو پیش نمیبره بلکه گاهی لازمه ارتباط مفیدی داشته باشیم ، گاهی لازمه مهره درست رو برداریم ؛ گاهی لازمه از آدمه مناسبی کمک بگیریم ؛ گاهی لازمه کار رو بسپاریم دست آدمه کاردان !!!

و...

حتی گاهی لازمه فقط به خدا توکل کنیم...

سبز و پایدار بمانید.


!!!موفقیت!!!

 

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتي!

ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است!
.
.
.
.

با امید موفقیت همه ی شما
سلامت و شاد باشین!!!